سلام به همیه دوستان 
انشالله هرجای دنیا که هستید خوب و خوشحال و سلامت باشید
امروز و که دارم برای اخرین بار اپ میکنم .چون دیگه نمیتونم بیام 
سعی میکنم به دوستان سری بزنم ولی فکر نکنم دیگه اپ کنم
دوستتون دارم و ارزوی
موفقیت برای همتون 
خدانگهدار همتون 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:16  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید: ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:39  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: ".....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:54  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:21  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:59  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد.
سپس...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:24  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش
يه روز آدم .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:21  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:4  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
یکی بود یکی نبود
یک مرد بود که تنها بود
یک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود .
مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود
خدا غم آنها را میدید و غمگین بود
خدا گفت :
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:25  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
"مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ "
خداوند پاسخ داد:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:39  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:..............
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:12  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟
Iچه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:3  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم .
خدا پرسيد پس تو ميخواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكي شان. اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند... اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي شان را بدست آورند. اينكه با اضطراب به آينده نگاه مي كنند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده. اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونهاي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكردهاند...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:27  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
زبهشت که بیرون امد..دارایی اش فقط یک سیب بود ..سیبی که به وسوسه ان را چیده بود.و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتتند: تو بی بهشت میمیری . زمین جای تو نیست .زمین همه ظلم است و فساد.
و انسان گفت:من به خودم ظلم کرده ام..
زمین تاوان ظلم من است.اگر خدا چنین میخواهد. پس زمین از بهشت بهتر است ..
خدا گفت : برو وبدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند. از زمین می گذرد. از زمینی اکنده از شرو خیر" از حق و از باطل " از خطا واز صواب "واگر خیرو حق وصواب پیروز شد" تو باز خواهی گشت....
وگرنه.......!!!
وفرشته ها هم گریستند" اما انسان نرفت .انسان نمی توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.
ومی ترسید مردد بود.وان وقت خدا چیزی به انسان داد.چیزی که هستی را مبهوت کرد وکائنات را به غبطه واداشت .انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا گفت :حالا انتخاب کن.زیرا که تو برای انتخاب کردن افریده شدی ..برو و بهترین رابرگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست . عقل و دل و هزازان پیامبر نیز با تو خواهد امد تا تو بهترین را بر گزینی.وانگاه انسان زمین انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این اغاز انسااااااااااااااااااااااااااااااااااان بود ..
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:43  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
جغدی روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست. ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:59  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
سلام دوستان وبلاگى
من چند روزى نميتونم بيام به خاطر اينكه عروسى داداشمه 
ولى شما بيايد و برام نظر بدين خوشحال ميشم .gif)
من هم بايد از امروز برم تمرين رقص كنم
تا روز عروسى هى بايد برقصم 
در ضمن واسه عروسى دادشم واسه عروس خانم دستبند و واسه ى داداشم هم يك ساعت خوشكل
خريدم
دستم درد نكنه 
تا هفته ى ديكه باى 
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 13:21  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:49  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
سلام دوستان گلم ..
فردا تولدمه هین جا صمیمانه تولدمو به خودم تبریک میگم انشالله که ۱۰۰ ساله باشم ..
تولد تولد تولدم مبارک
مبارک مبارک تولدم مبارک

دوستان عزيزم من به دليل اينكه فردا تولدمه نميتونم بيام
فردا را به خاطر داشته باشيد 4/3/1366
كه به سن ۲۲ سالكى رسيدم اميدوارم كه اين سال از عمرم را با موفقيت هاى فراوان و كاميابى بشت سر بكذارم 
دوستتان دارم نظر يادتون نره
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 14:27  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:53  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
در يکي از روستـاهاي ايتاليـا، پسر بچه شـروري بود که ديگران را با سخنـان زشتش خيلي ناراحت مي کرد.
روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با حرفهايت ناراحت کردي، يکي از اين ميخها را به ديوار انبار بکوب.
روز اول، پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد. پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.
يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.
روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم! کار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني مي شوي و با حرفهايت ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسانها مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري، اما هـزاران بـار عذرخواهـي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب کند....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:27  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي کردند.
عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:33  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم! ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:13  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمين پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند.
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد.
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديکند.
بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمي سوزد.
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد. ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:24  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده
بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از
خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که
کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:35  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|
فرشته بیکار روزی مردی خواب دید به عالم فرشتگان رفته است. در هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که مشغول باز کردن چیزهایی هستند که با پیک از زمین می آیند. او جلو رفت و پرسید: شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشته ها گفت: این جا بخش دریافت است. این جا ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را دریافت می کنیم. مرد کمی جلوتر رفت و دوباره دسته بزرگی از فرشتگان را دید که چیز هایی را بسته بندی و به پیک ها تحویل می دهند. او پرسید:شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان گفت: این جا بخش ارسال است. ما چیزهایی که مردم تقاضا کرده اند برای آن ها می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و فرشته تنهایی را دید که بیکار نشسته. او پرسید: چرا شما بیکارید؟ فرشته گفت: کار من این است که تشکرهای مردم را پس بگیرم. وقتی چیزهایی که مردم نیاز داشتند به آن ها رسیده، باید خدا را شکر کنند. ولی افراد معدودی این کار را می کنند. مرد پرسید: مردم چگونه باید خدا را شکر کنند؟ فرشته جواب داد: خیلی ساده، فقط کافیست بگویند خدایا شکر!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:44  توسط سیدراااااا باغی از بهشت
|